راه پر خم و پیچ زندگی من ۳

اوایل سال ۲۰۱۳ با سختی نسبتن زیادی شروع شد که قرار بود مادرم سوئدن بیاید و هر کس در زندگی خود به مسائل و مشکلات برمیخورد که مساله حیات یک نفر در آن مطرح است و همین مشکلات و رویداد های زندگی باعث میشه تا آدم به معنی واقعی کلمه قوی و توانمند شود

آن سال برف باری هم زیاد بود و من تقریبا هفته دو بار اداره مهاجرت میرفتم جهت پیگیری کار های مادرم
و آن وقت با یک دوستم یک موتر شریک خریدیم که موتروانی کنم تا آماده گرفتن گواهی نامه شوم و بعضی روزها بعد از مکتب در آن روز های برفی حدود یک الی دو ساعت رانندگی میکردم.  چون پارکینک برای موتر نداشتیم باید هر روز بعد از مکتب جای آنرا هم تغیر میدادم که تقریبا نیم ساعت وقت من به پاک کردن برف و جابجایی موتر صرف میشد و بعد از آن مستقیم خانه میرفتم و کار خانگی خود را انجام میدادم و چندین صفحه دیگر اضافه می نوشتم و لغات جدید را که یاد میگرفتم در جمله بکار میبردم تا طریق استفاده آنرا یاد بگیرم و فردایش به معلم میدادم تا اصلاح کند و از درس خواندن خود کاملا راضی بودم چون نتیجه بخش بود
در مارچ ۲۰۱۳ خوشبختانه مادرم سوئدن آمد و چون مریض بود شروع به تداوی وی نمودم و آن موقع کمون/ اداره کار به افراد جدید آمده یک مدد کار اجتماعی میداد تا آنها را کمک کند مانند گرفتن وقت داکتر و خواندن نامه و غیره. مشکل کار این بود که این بود مددکار مادر من چندان وقت نمی گذاشت برای پیشبرد کار های ما و در یک ماه فقط یک وقت داکتر می گرفت در صورت که مادر من به وقت داکتر بیشتر نیاز داشت. از آنجاییکه مادر من مریض تر آن بود که چشم به امید آن مدد کار ها میماندم. خوشبختانه از طریق انجمن با صاحب یک شرکت آشنا شده بودم که می توانستم بعنوان مدد کار اجتماعی کار کنم و مددکار اجتماعی یک نقطه وصل و ارتباط بود بین اداره کار یابی و افراد میانسال جدید آمده و مجبور شدم که بعنوان مددکار اجتماعی شروع به کار کنم که در واقع من مادرم را کمک میکردم که در هر هفته توانستم برایش سه تا چهار وقت داکتر بگیرم.  و اگر از موقعیت کاری خود استفاده نمی کردم در یک ماه بجز دو وقت داکتر گرفته نمی توانستم
چون باید هر روز  با مادرم می بودم تا او را کمک کنم به یک انتخاب دشوار رسیدم که مادرم را کمک کنم تا تداوی شود  یا منتظر مددکار بمانم و به درسهای خود تمرکز کنم که وارد لیسه شوم اما به این نتیجه رسیدم که به دوره لیسه راه یافتن من ضرور نیست باید مادرم را کمک کنم که شفا یابد. او در طول یک سال شفا یافت و رفته رفته کاملا صحتمند شد که از هزار مدرک برایم با ارزش است و هرگز پشیمان نیستم ازینکه وارد لیسه نشدم

مدد کار اجتماعی شدن من فصل جدید در زندگی من آغاز شد که هم کار میکردم و هم درس میخواندم که سال ۲۰۱۳ را فقط در همان شرکت کلوستیرا کار کردم و زبان را هم یک مقدار یادگرفتم و به راحتی می توانستم صحبت کنم. و با آغاز سال ۲۰۱۴ کار را بصورت جدی دنبال کردم در اوایل سال در یک شرکت دیگر به بسته بندی میوه خشک شروع کردم، در ویلیز

(willys )
پرکتیک را شروع کردم و حدود سه هفته پرکتیک کردم و چون به کار نیاز داشتم پرکتیک را تمام کردم و در کنار درس و کار بعنوان مدد کار اجتماعی با بچه های جدید آمده در  کمون اوپسالا نیز  شروع بکار کردم که کار کردن واقعا خوشایند بود چون کار پیداکردن واقعا سخت بود.  در کاریابی مشکلات و سختی های زیادی  کشیدم و اصلا کار ها را به راحتی پیدا نکردم که حدود ۵۰ دانه سی وی خود را در جاهای که فکر میکردم می توانم استخدام شوم میبردم که هیچ کدام شان زنگ نزدند و این مساله واقعا ناامید کننده بود

 اما علیرغم داشتن دو کار و درس بشدت در انجمن  صلصال فعالیت میکردم و تورنمنت های فوتبال و والیبال و شب شعر برگزار کردیم و با کمک دیگر دوستان نوروز را بشکل بسیار عالی جشن گرفتیم و آقای دلنواز اهنگ های خوبی اجرا کرد در ان برنامه
اما سال ۲۰۱۵ اوج فعالیت و موفقیت کاری بود برایم که پنج کار پیدا کردم در بسته بندی میوه خشک، با بچه های تنها

, Citygross ،در فروشگاه سیتی گروس
معلم در یک شرکت خصوصی و هم شب ها در شرکت پست  کار میکردم که   ساعت دوازده شب کار پست را  و  شروع میکردم و ساعت شش و نیم  صبح تمام کرده و ساعت هفت صبح کار دیگر را شروع میکردم و همیشه   صبحانه را سر بایسکل در راه بطرف کار میخوردم
کار را ساعت سه بعد از ظهر  تمام میکردم و در فروشگاه  ساعت سه و نیم شروع میکردم و تا ساعت ده شب انجا کار میکردم اما روز های که در فروشگاه کار نمی کردم با بچه های تنها و یا معلمی میکردم.

در سیتی گروس از طریق شرکت اددیکو  کار میکردم که هر موقع فروشگاه نیاز داشت میرفتم که بعد از سه ماه کار ریس آن فروشگاه برایم پیشنهاد کار از طریق همان فروشگاه کرد که آنجا استخدام شدم و تا جاییکه ممکن بود کار میکردم و خیلی شب ها فقط ۲ ساعت میخوابیدم و جالب اینکه خیلی سرحال بودم.
و عامل اینکه خیلی خود را سرحال و باانگیزه احساس می کردم خواندن مقالات و مطالعه کتاب های انگیزه دهنده  چون راز، هدف، بیاندیشید و ثروتمند شوید و قورباعه را قورت بده و جادوی فکر بزرگ و..‌ بودند که مدام بخود یادآوری میکردم که باید قوی باشم و هرگز خستگی را در وجود خود احساس نکنم چون اگر روحیه بالا و انگیزه عالی خود را از دست میدادم نمی توانستم کار کنم.

در کتاب راز مطلبی زیبای از لیزا نیکولز خواندم ”در زندگی چه میخواهید؟ شادمانی،عشق،وفور نعمت، سعادت و موفقیت. همه همین جاست، آماده برای شما. دست تانرا دراز کنید و انها را بردارید، باید واقعا تشنه ی انها باشید. باید با قصد و نیت آنها را بخواهید. و هر وقت از صمیم دل آنها را خواستید، کائنات همه را یک به یک به شما خواهد داد. چیز های عالی و زیبای اطراف خود را ببینید، خدا را بابت آن ها شکر کنید و برایشان برکت بطلبید و از طرف دیگر، به آنچه تا اکنون موافق میل شما پیش نمیرود توجهی نکنید. انرژی تانرا در گله و شکایت از آنها صرف نکنید. به استقبال هر آنچه میخواهید بروید تا بتوانید بیشتر و بیشتر از آنها را بدست اوردید”.

قکر میکردم فقط با مطالعه کتاب های خوب میشه آدم هشیارانه به موفقیت دست یافت و یک زندگی باعزت و با آبرو برای خود و فامیل به ارمغان اورد.
در طول آن سال چندین کتاب خوب از کابل طلب کردم و زندگی نامه افراد موفق تاریخ ر ا میخواندم که چه سخت کوشی های بخرج داده بودند تا به یک دستاورد خوبی دست یافتند و اعتراف میکنم که خود را جای شان قرار میدادم و تقلید میکردم تا اینکه بتوانم از پس کارها راحتی بر بیایم و برای هر سختی دلیل محکم و قوی داشته باشم که فقط من رنج نمی کشم و سختی و مشکلات فقط و فقط فراروی من قرار نگرفته بلکه انسان دیگر با کوه از مشکلات و سختی ها و مصیبت ها و غم های بزرگ دست از تلاش برنداشتند و همواره امیدوار بودند و با انگیزه تا به اهداف خویش نائل شدند و همین طرز فکر مرا کمک میکرد تا تمامی رخداد ها را قبول کنم و در پی راه حل آن باشم.

اما در سال ۲۰۱۵ همچنان در صلصال فعالیت میکردم و در اتحادیه شهمامه و صلصال بعنوان مسول ورزش انتخاب شدم که سه تورنمنت برگزار کردم و علیرغم کار های شخصی که درآمد داشتم عاشق فعالیت های فرهنگی و اجتماعی و غیر انتفاعی بودم و هستم که حداقل برای مردم خود کاری بکنیم ولو خیلی کوچک باشد اما کم کار کردن بهتر از کار نکردن است و فکر میکردم که استعداد و توانایی نسل جوان منوط به خودش نیست بلکه آن استعداد و توانمندی را از مردم و ملت خود بداند و نباید از کاری که میتواند از مردم خود دریغ کند
خوشبختانه در اکتبر سال ۲۰۱۵ گواهینامه رانندگی خود را گرفتم و سه روز بعد از آن یک موتر هم خریدیم و دیگر با بایسکل خداحافظی کردم و نمیدانم که بایسکلم هنوز در شهر است یا خیر و از آن به بعد راحت تر شدم و دیگر نیاز نبود مقدار انرژی خود را صرف پا زدن بایسکل کنم.

بابت نقطه نگذاشتن معذرت میخواهم چون سیستم مبایل نقاط را در آخر عبارات قبول نمیکردی.
ادامه دارد

Det här inlägget postades i خاطرات من. Bokmärk permalänken.

Kommentera

E-postadressen publiceras inte. Obligatoriska fält är märkta *